تاريخ : چهارشنبه 21 دی1390 | 11:10 بعد از ظهر | نویسنده : سپیده |
بهداشت و نگهداری مواد غذایی - چرا نباید رب داخل قوطی بماند؟ یکی از سوال های رایج اکثر خانم ها این است که آیا می توان رب گوجه فرنگی را بعد از باز کردن در کنسرو داخل قوطی نگهداری کرد یا حتما باید آن را به ظرف شیشه ای منتقل کنیم؟ جواب این سوال کاملا ساده و روشن است. اگر قصد دارید محتویات تمام کنسروها و کمپوت ها و نه تنها رب گوجه فرنگی را بعد از باز کردن درب آن برای مدتی طولانی استفاده کنید، لازم است آن را به ظرف دیگری منتقل کنید. برخی افراد فکر می کنند دلیل این انتقال، پیشگیری از کپک زدن آن ماده غذایی است؛ در حالی که در درجه اول این موضوع اهمیت پیدا می کند که بعد از باز کردن درب قوطی، احتمال بروز واکنش بین یکی از اجزای ترکیب ماده غذایی (به ویژه ماده ای اسیدی) با دیواره فلزی جداره داخلی قوطی بسیار بالا می رود و اگر دقت کرده باشید، دیده اید که مثلا اگر آناناس در قوطی بماند بعد از مدتی رنگ آب آن متمایل به خاکستری می شود. به همین علت بهتر است بعد از باز کردن قوطی، آن را به ظرف دیگری(ترجیحا شیشه ای) منتقل کنید. مساله دیگر این است که وقتی درب یک کنسرو یا کمپوت را باز می کنید، بستن محکم آن، دیگر امکان پذیر نیست؛ در حالی که منتقل کردن به ظرف دیگر این امکان را فراهم می کند و محکم بستن در ظرف جلوی ورود آلودگی به مواد غذایی را می گیرد. از جمله دلایل اصلی کپک زدن رب که هم در قوطی و هم در ظروف شیشه ای رخ می دهد ورود همین آلودگی ها به داخل ماده غذایی است. از این رو، رعایت مسایل بهداشتی به عنوان مثال استفاده از یک قاشق خشک و تمیز هنگام برداشتن رب از داخل ظرف می تواند از آلوده شدن ماده غذایی و در نتیجه کپک زدن آن پیشگیری کند. البته محلی که رب را در یخچال قرار می دهیم و دمای متفاوت طبقات چندان تاثیری بر کپک زدن آن ندارد اما معمولا بهترین مکان برای نگهداری رب طبقات بالایی یخچال است.

تاريخ : جمعه 9 خرداد1393 | 11:12 بعد از ظهر | نویسنده : سپیده |
خاطره ای از یک دوست

در بازدیدی که از مناطقِ زلزله‌زده‌ داشتم، یک گروهِ جوان با ظاهر و لهجه‌ای غریب توجّهم را جلب کردند. رفتم نزدیکِ تیم‌شان که مشغولِ کمک‌رسانی و ساخت‌وساز بودند و با چندنفر از آن‌ها هم‌کلام شدم. متوجّه شدم عرب‌زبان هستند و اهلِ خوزستان. کمی تعجّب کردم؛ چون در آن ساعاتْ هنوز حتّا بچّه‌های خودِ استان‌ و شهرهای اطراف هم نتوانسته بودند به صورتِ گسترده خودشان را برسانند به مناطقِ زلزله‌زده‌ی اهر و ورزقان. داشتم از آن‌ها می‌پرسیدم که شما چه‌طور این‌قدر زود خودتان را رساندید و چه‌را آمدید و... که چندنفر که از بقیّه جسورتر بودند، سینه ستبر کردند و با فارسیِ محکمی که به عربی می‌زد، گفتند: «٣٢سالِ پیش، وقتی که دشتِ آزاده‌گان سقوط کرد و سوسنگرد و بستان و حمیدیه افتاد دستِ عراق، یه عدّه مَرد از جاهای مختلف اومدن و از ناموسِ ما دفاع کردن و شهرهای مارو آزاد کردن. اون‌روز کسی از اون‌ها نپرسید چه‌طور اومدید و چه‌را اومدید. اون‌روز حسن شفیع‌زاده‌ها و علی تَجَلّایی‌ها به خودشون نگفتن که مای آذربایجانی رو چه به دشتِ آزاده‌گان. ما اون‌روز و اون مَردها رو ندیدیم، امّا خواستیم کارِ بزرگِ اون‌‌ها رو ام‌روز تو مقیاسِ کوچیکِ خودمون تقلید کنیم...»
ازوبلاگ خانم تهمینه میلانی

تاريخ : جمعه 19 اردیبهشت1393 | 9:21 بعد از ظهر | نویسنده : سپیده |

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال با او
آشنا نشده ایم، برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شا
نهام را لمس نمود،
برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی که وجود بی عیب او را نمایش می داد، به من نگاه میکرد.
او گفت: “سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا میتوانم تو را در آغوش بگیرم؟”
پاسخ دادم: “البته که می توانید”، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسیدم: “چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟”
به شوخی پاسخ داد: “من اینجا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت بچه بیاورم،
سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم.”
پرسیدم: “نه، جداً چه چیزی باعث شده؟”
کنجکاو بودم که بفهمم چه انگیزهای باعث شده که او این مبارزه را انتخاب نماید.
به من گفت: “همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یکی دارم.”
پس از کلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یک کافه گلاسه سهیم شدیم،
ما بطور اتفاقی دوست شده بودیم، برای سه ماه ما هر روز با هم کلاس را ترک می کردیم،
او در طول یکسال شهره کالج شد و به راحتی هر کجا که میرفت، دوست پیدا میکرد، او عاشق این بود که به این لباس درآید و از توجهاتی که سایر دانشجویان به او می نمودند، لذت میبرد، او اینگونه زندگی میکرد،
در پایان آن ترم ما از رز دعوت کردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را که او به ما گفت، فراموش نخواهم کرد،
وقتی او را معرفی کردند، در حالی که داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده اش، آماده میکرد، به سوی جایگاه رفت،
تعدادی از برگه های متون سخنرانی اش بروی زمین افتادند، آزرده و کمی دست پاچه به سوی میکروفون برگشته و به سادگی گفت:
“عذر میخواهم، من بسیار وحشتزده شده ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم کرد،
اما به من اجازه دهید که تنها چیزی را که می دانم، به شما بگویم”، او گلویش را صاف نموده و آغاز کرد:
“ما بازی را متوقف نمیکنیم چون که پیر شده ایم، ما پیر می شویم زیرا که از بازی دست میکشیم،
تنها یک راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد،
شما باید بخندید و هر روزتان رضایت پیدا کنید.”
“ما عادت کردیم که رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست میدهیم، می میریم،
انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه میزنند که مرده اند و حتی خود نمی دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد کردن وجود دارد،
اگر من که هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یکسال در تخت خواب و بدون هیچ کار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد،
هرکسی می تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد کردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.”
“متأسف نباشید، یک فرد سالخورده معمولاً برای کارهایی که انجام داده تأسف نمیخورد، بلکه برای کارهایی که انجام نداده است”،
او به سخنرانی اش با ایراد سرود شجاعان پایان بخشید و از ما دعوت کرد که سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را که سالها قبل آغاز کرده بود، به اتمام رساند، یک هفته پس از فارغ التحصیلی،
رز با آرامش در خواب فوت کرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند،
به احترام خانمی شگفت انگیز که با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد که
هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی که می توانید باشید، دیر نیست.


تاريخ : جمعه 19 اردیبهشت1393 | 9:18 بعد از ظهر | نویسنده : سپیده |

یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم


یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی
یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ
فریدون مشیری

 



تاريخ : جمعه 19 اردیبهشت1393 | 7:53 بعد از ظهر | نویسنده : سپیده |
  • خراسان
  • صندلی داغ